
یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوییا او هم بساط خویش را برچیده است
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را ازغنچه های کوچه باغی چیده است
عشقبازی در خیابان مطلقاً ممنوع شد!
عابری این تابلو را دور میدان دیده است
می روم از شهر این دلسنگ های کوردل
یک نفر بر ریش ما دل ریش ها خندیده است !!

زیبای من
تا تو را ندیده ام دل هنوز خسته است
دیده ام به روی آفتاب و نور بسته است
تا تو را ندیده ام باد تند می وزد
مار تلخ لحظه ها ،وه چه کند می خزد
تا تو را ندیده ام ،آب تشنه می کند
نور شمع در دو چشم، کار دشنه می کند
تا تورا ندیده ام شعر من پر از غم است
باز هم بگو که نه؛غصه دلم کم است؟
دنیا ، دیوارای بلندی داره و درای بسته، که دور تا دور زندگیو گرفتن
نمیشه از دیوارای دنیا بالا رفت، نمیشه سرک کشید و اون طرفشو دید
اما...
همیشه نسیمی از اون طرف دیوار ، کنجکاوی آدمو قلقلک می ده
کاش این دیوارا پنجره داشت و کاش می شد، گاهی به اون طرف نگاه کرد
شایدم پنجره ای هست و ما نمی بینیم...، شایدم پنجرش زیادی بالاست و قد ما نمی رسه
با این دیوارا چه می شه کرد؟!
می شه از دیوارا فاصله گرفت و قاطی زندگی شد، میشه اصلاً فراموش کرد که دیواری هست
و شاید میشه تیشه ای برداشت و کند و کند...
شاید دریچه ای ... شکافی ... روزنی...
همیشه دلم می خواست، روی این دیوار سوراخی درست کنم
حتی به قد یه سر سوزن، واسه عبور عطر، واسه عبور نسیم، واسه ....
گاهی ساعتها پشت این دیوار می شینم و گوشمو می چسبونم به اون و فکر می کنم:
اگه همیشه همه چیز ساکت باشه...
می تونم صدای بارش روشنایی رو از اون طرف بشنوم
اما...
هیچوقت همه چیز ساکت نیست
همیشه یه چیزی هست که صدای روشنایی و خط خطی می کنه
دیوارای دنیا بلنده و من گاهی دلمو پرت می کنم اون طرف دیوار
مثه بچه ی بازیگوشی که توپ کوچیکشو از سر شیطنت به خونه ی همسایه میندازه
به امید این که ، شاید در اون خونه باز بشه
گاهی دلمو پرت می کنم اون طرف دیوار
اون طرف دیوار... حیاط خونه ی خداست
و اون وقت هی در می زنم و می گم: دلم افتاده تو حیاط خونه ی شما....
می شه دلمو پس بدین؟!
کسی جوابمو نمی ده، کسی درو برام باز نمی کنه
اما همیشه...
دستی هی دلمو پرت می کنم این طرف دیوار
اونقدر دلمو پرت می کنم تا خسته بشن...
تا دیگه دلمو پس ندن ، تا درو باز کنن و بگن :
بیا خودت دلتو بردار
اون وقت میرم اون طرف دیوار و دیگه بر نمی گردم...!
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.


کبوتر حرم دلت راعاشقانه روانه ی نینوا، تلّ زینبیّه، فرات، عباس(ع) ورقیه کن .
به یادت می آورد:
آزادگی ، شیدایی، سرخی لاله، وفا و دستانی رو به خداوچشمانی خونباربا اشکهایی غلطان که همه رازیبا می بیند.
وبه کبوتردلت بیاموز که تا خدا اوج بگیرد
و« هل من ناصر ینصرنی حسین بن علی» را لبیک گوید
التماس دعا
شوخی شوخی دیدی دل دیونه شد - عاشق نگاه یك دردونه شد
شوخی شوخی دیدی بی تابت شدم - روزگارم مست عطر پونه شد
شوخی شوخی دیدی لبهام تا سحر - پر ذكرو خواهش مستونه شد
شوخی كردیم و خدا جدی گرفت - اون همه منم منم ویرونه شد
دوباره توكل و ذكر ودعا - ببینین حق حق من نمونه شد
وقت رفتنت دیدی بغض منو؟ - دیدی بودنت برام بهونه شد؟
ندیدی كویر خشك بی علف - زیر پات همش گل و جوونه شد
می خوا مت قد یه دنیا گل من - دل من از قدمت گلخونه شد
|
|


هروقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
کسی هست که ترا عاشقانه می نگرد ومنتظرتوست.
اشک های تو را پاک می کندودست هایت را صمیمانه می فشارد.تورا دوست دارد فقط به خاطر خودت واگرباورداشته باشی می بینی ستاره هاهم با تو حرف می زنند. باورکن که با اوهرگز تنها نیستی .
فقط کافیست ،عاشقانه به آسمان نگاه کنی
این روزها عجیب دلت می گیرد. دلتنگ بقیع، کودکان فاطمه ،کوچه های مدینه ، ابراهیم وهاجر،عرفات و زمزم می شوی .
زائران کوی دوست برسر خوان نعمت نشسته اند وپرنده ی دل تو پابند قفس خاک است
و چه بیهوده خودرابه درودیوار می کوبد .
پرنده خوب می داند که فرشته ها عرش را با بال های سپیدشان فرش کرده اند .کافیست مدتی سربه هوا شود تا دوباره پس بگیرد: بال هایش را، پرواز را ، آسمان را و اللهم لبیک را .
قاصدک من
همسفرپرنده های مهاجرشدی واز آشیان پرکشیدی .
به دل سپرده بودم که لحظه هایش را قربانی نگاه تو کند .امّا توبدون نگاه وبدرود رفتی .
چشم انتظارت می مانم تا غروب قریب پاییز.
می مانم تانگاهت را عاشقانه به من بسپاری .


